و معنای زندگی را هیچ وقت نفهمیدم. فقط بسیاری گفتند که معنای خاصی ندارد بعضی گفتند معانی بسیاری دارد اما زندگی هم معنا می بازد "البته اگر معنایی داشته باشد" وقتی روحت متلاطم است. به روح اعتقاد داری؟ به روح اعتقاد دارم و به عظمت آن وقتی علی را میبینم. گفتم علی. خیلی وقت است دلم برای علی تنگ شده است. آن علی که وسعت روحش از هر آنچه فکر کنی بزرگتر است. انسانی آرام، با صلابت و وسیع و به قول یکی اقیانوسی عمود بر زمین. مصداق واقعی : وسیع باش و تنها و سر به زیر وسخت.
گاهی از خدا ممنون میشوم که چون علی را آفرید و گاهی که نه بسیاری وقتها از خدا گلهمندم که چرا بسیاری را آفرید و چه حیف است که آن همه علم خدایی بابت خلق بسیاری شده است که باعث شرمندگی خدا شده اند. جرات این را ندارم که در گوش خدا بزنم چون شاید خودم جزء یکی از همان ها که شاید خدا از وجودم احساس شرم میکند. اما از او می خواهم بعد از این موجودات ارجمندتری خلق کند. به پایش می افتم، روی ماهش را می بوسم، با تمام وجودم در آغوشش میگیرم که خدایا او کجاست، که خدایا خودت به دادمان برس، که خدایا....
تا آخر دنیا برایش گریه میکنم، با اشکهایم صورت ماهش را میشویم، موهایش را شانه میکنم، هرچه بخواهد برایش انجام میدهم، نازش را تا به ابد میکشم که خدایا ممنونم که علی را آفریدی اما خدایا ......
خدایا تا کی قرار است آن پسر بچه کنار خیابان ترازو بگذارد و مشق هایش را بنویسد. تا کی قرار است...
خدایا نکند تو هم داری به این فکر میکنی که چه چیزی سود دارد. خدای گل من....
