تبليغاتX
خوابگردهایم

و معنای زندگی را هیچ وقت نفهمیدم. فقط بسیاری گفتند که معنای خاصی ندارد بعضی گفتند معانی بسیاری دارد اما زندگی هم معنا می بازد "البته اگر معنایی داشته باشد"  وقتی روحت متلاطم است. به روح اعتقاد داری؟ به روح اعتقاد دارم و به عظمت آن وقتی علی را می‏بینم. گفتم علی. خیلی وقت است دلم برای علی تنگ شده است. آن علی که وسعت روحش از هر آنچه فکر کنی بزرگتر است. انسانی آرام، با صلابت و وسیع و به قول یکی اقیانوسی عمود بر زمین. مصداق واقعی : وسیع باش و تنها و سر به زیر وسخت.

گاهی از خدا ممنون می‏شوم که چون علی را آفرید و گاهی که نه بسیاری وقتها از خدا گله‏مندم که چرا بسیاری را آفرید و چه حیف است که آن همه علم خدایی بابت خلق بسیاری شده است که باعث شرمندگی خدا شده اند. جرات این را ندارم که در گوش خدا بزنم چون شاید خودم جزء یکی از همان ها که شاید خدا از وجودم احساس شرم می‏کند. اما از او می خواهم بعد از این موجودات ارجمندتری خلق کند. به پایش می افتم، روی ماهش را می بوسم، با تمام وجودم در آغوشش می‏گیرم که خدایا او کجاست، که خدایا خودت به دادمان برس، که خدایا....

تا آخر دنیا برایش گریه می‏کنم، با اشکهایم صورت ماهش را می‏شویم، موهایش را شانه می‏کنم، هرچه بخواهد برایش انجام می‏دهم، نازش را تا به ابد می‏کشم که خدایا ممنونم که علی را آفریدی اما خدایا ......

خدایا تا کی قرار است آن پسر بچه کنار خیابان ترازو بگذارد و مشق هایش را بنویسد. تا کی قرار است...

خدایا نکند تو هم داری به این فکر می‏کنی که چه چیزی سود دارد. خدای گل من....    

+ نوشته شده توسط B.D.86 در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 و ساعت 13:45 |
اگه خدا رو ببینی چی بهش می گی؟؟

من که یکی می زنم تو گوشش تا بعد از این یا خلق نکنه یا اگه خلق می کنه انسان خلق کنه نه این موجودات انسان نما که انسان بودن فقط اعما و احشا شو دارن

 

پی نوشت: دیگه تحمل ندارم. می رم دونه دونه این بی شرف ها رو به درک می فرستم حتی اگه دوستم باشه هم واسم فرقی نمی کنه

+ نوشته شده توسط B.D.86 در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 23:32 |
تازگی ها فهمیدم

حال همه ما خوب است اما خودم نتوانستم باور کنم

اما آنچه هست این هست که باید باور کنیم حالمان خوب است

..

..

و گر نه خوبش می کنند

+ نوشته شده توسط B.D.86 در چهارشنبه دوم دی 1388 و ساعت 20:52 |
بی خیال سیاست بریم سراغ خودمون:

مسافری از شهر بی دیواری به شهری ساخته شده از دیوار می آمد و تعداد دیوارهای شهر با بعلیدن مسافر به کام خود بیشتر می شد.

مسافر از کسی که داشت دیواری رنگ می کرد پرسید:

 این موجود بی شعور که رنگ می کنی چیست؟

آن شخص گفت: دیوار!!!!

پرسید: دیوار چیست؟

گفت:دیوار زیبایی شهر است. دیوار شاهرگ حیاتی شهر است.

مسافر پرسید: از هنر خونی که در رگ است وقتی پا به سنگ می خورد چشم تر می شود. این موجود بی شعور که تو آن را رگ شهر می نامی چه هنری می تواند داشته باشد؟

گفت: هنر دیوار این است که در سایه آن مردم آسوده می گردند.نفس راحتی می کشند. بدون ترس زندگی می کنند.

پرسید:ترس از که؟ از چه؟

گفت: از حرامیان٬ نااهلان٬ دزدها

پرسید: این حرامیان٬ دزدها و نااهلان٫ اهل کجایند؟ از کدام دیار هستند؟

گفت: اهل همین جایند از میان خودمان هستند.

و مسافر از راهی که آمده بود بازگشت. به او گفتند:

مهمان عزیز حداقل به اندازه زحمتی که کشیدی و به اینجا آمدی بمان و بعد برو.

پاسخ داد: در جایی که تعداد دیوارها از آدم ها بیشتر باشد فقط دیوار می تواند نفس راحتی بکشد!!!


اثری از حیدر عباسی(باریشماز)

 

+ نوشته شده توسط B.D.86 در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 14:55 |
۱۶ آذر ....کسانی که به دانشجو نمی خوردند.....شرف...وحشی شدند ...اسپری فلفل زدند....دوربین های کوچک مخصوص دوستان اطلاعاتی.....صدا و سیما....و بدتر همه دیدن اینکه بسیجی های دانشکده خودمان هم جزء کسانی بودند که به ماها حمله می کردند

...

...

...

و من :دردا و دریغا وطن من وطن من.....

کین عو عو سگان شما نیز بگذرد....

+ نوشته شده توسط B.D.86 در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 8:26 |
خداحافظ خداحافظ که من با من نمی مانم
خداحافظ خداحافظ که من از من گریزانم

منم تندیس تنهایی تو گل باد شکوفایی
مرا پاکیزه کن از من در آغازین بپوشانم

تو را می خواهم از باران و از پس کوچه های شب
تو را از سایه می پرسم تو را در گریه می خوانم

حصار جان من بشکن مرا با خود ببر از من
که من دلتنگ پرواز و قفس افتاده بر جانم

صدایم کن صدایم کن تو ای آواز آزادی
ببار آن جان خود بر من بباران و ببارانم

تو ای دیباچه روشن مرا آسوده کن از من
رهایم کن از این مدفن برویانم برویانم

زبان خاک و خاکستر زبان غنچه پرپر
نمی خواهم نمی خواهم نمی دانم نمی دانم

 

+ نوشته شده توسط B.D.86 در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 15:40 |

دوباره دلم گرفت. دوباره یادم آمد چگونه گذشته است. چگونه آن همه گذشت و چگونه از میان آن همه سنگلاخ آمدیم سنگلاخ هایی که تنها به این علت بودند که ما پایین بودیم. و سنگلاخ هایی که در آینده خواهند آمد به خاطر آنکه ما و بسیاری مثل ما پایین بودیم. و هر روز بدتر از دیروز. یاد همه کسانی افتادم که بیچاره تر از من به امیدهایی چشم دوختند و زندگی می کنند که حال با همین چشمم که کاش هیچ گاه بر جهان باز نمی شد؛ دیدم که سراب اند. یاد ذوق و شوق کودکانی افتادم که با چه ذوق و شوقی در خود سیر می کنند و از دیدن آن همه روشنی و درخشندگی به وجد می آیند و مثل بزرگسالی که به کودکیش باز گشته با چشم یک بزرگسال و در هیئت یک کودک چه زیبا آرزو می کنند. و چه ساده دعا می کنند. چه با با شکوه تلاش می کنند. یادم می آید لحظه قدم گذاشتن به این دنیای کثیف با چه شعفی آرزو می کردم. آزرو می کردم تا بزرگ شوم تا توانا شوم تا او را بیابم. تا بازگردم و نگذارم امید آن کودکان ناامید شود. تا باشم و بسازم. تا ....اما وقتی بزرگ شدم تازه فهمیدم که دنیا بر این چیزها نمی چرخد. خصوئصا کشور ما که معلوم نیست بر چه محوری می چرخد. قدیم ها که بر محور ریش می چرخید زمانی که برخی چون ریش نداشتند گویا پدر هم نداشتند. اما امروز....

بی خیال بگذار به این امید که روزی خورشید ما هم طلوع می کند خوش باشیم هرچند می دانم که این امید هم سرابی بیش نیست. آن هم سرابی که خودش بوجود نیامده بلکه آن را هم مصنوعی سنتز کرده اند. و........

پی نوشت:

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید

ور نه قاضی در قضا نا مهربانی می کند

 

+ نوشته شده توسط B.D.86 در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 0:46 |

نمي دانم. كمي دلم گرفته است. غمي عجيب از عمق وجودم حس مي كنم. شايد مربوط به آن ماجراي چند روز پيش باشد. تازه دارم مي فهمم مثل اينكه من هم آدم بي شعوري هستم و خودم خبر نداشتم آري بي شعور. وقتي فكرش را مي كنم که داشتم به چه فكر مي كردم آنقدر از خدا و او شرمسار مي شوم كه ترجيح مي دهم بميرم. اما باز دوباره فكر او بود كه دلم را آرام كرد. تازه باز فهميدم واقعا از سوي خدا آمده. غم موجود آشنايي است براي من. هميشه در غمناك ترين لحظاتم در زمان هايي كه ديگر احساس مي كردم يا يقين داشتم كه ديگر هيچ كس نيست او آمد و نجاتم داد. برايم فهماند كه بايد ايمان بياورم كه ديگر تنها نيستم. به قول او مي توانم كسي را در دلم حل كنم. تا ديگر تنها نباشم و تنها كسي كه حاضر شد در دلم حل شود فقط او بود.همانند ستاره اي از عمق شب طلوع كرد. نورش افزون تر شد ماه را بلعيد و اكنون نزديك تر از خورشيد دارد گرمم مي كند؛ آرامم مي كند. ساعت هايي كه نيست دلتنگش مي شوم و چه زيباست وقتي كه او هست.

همين.....

 

+ نوشته شده توسط B.D.86 در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 17:5 |
بیاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینه جویبار گریه بید

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

+ نوشته شده توسط B.D.86 در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 11:2 |

آغاز سال 88 گرامی باد.

با خود می گفتم امسال هشتمین روز هشتمین ماه سال میلاد امام هشتم است. یکی می گفت شاید امسال به میمنت این تطابق سال خوبی برای همه باشد. چه می دانستم دنیا با کسی شوخی ندارد. امسال را با این خوشی آغاز کردم اما هفته ها گذشت تا رسیدیم به خرداد پر حادثه. داشتم کلی امیدوار می شدم؛ مثل اینکه قرار است چوپان دروغگو دیگر رییس جمهورم نباشد. کلی قند در دلم آب شد. برای رییس جمهور نشدنش ساعت ها با هزارها آدم بحث کردیم کارها کردیم، بی خوابی ها کشیدیم. با ذوق و شوق یک رای اولی پای صندوق رای رفتیم تا دیگر نگذاریم وضع از این بدتر شود. چه می دانستم اینها همه خیال خام است. فردای انتخابات با کمال تعجب داشتیم نتایج عجیب غریبی که اعلام می شد را ورانداز می کردیم. داشتیم به کسانی که حتی ترم اول دانشگاه را نگذرانده بودند می خندیدیم، آخر تقلب هم می کنی مثل آدم این کار را بکن!!!!! حداقل اعدادی بگو که شاخ در نیاوریم. بالاخره ما که الاغ نیستیم. و البته بعدها فهمیدم گویا خود آنها الاغ بودند و به همین سبب ما را هم الاغ محسوب می کردند. چه می دانستم خنده های تلخمان در آن روز به گریه شب بعدش می رسد. چه می دانستم شب بعدش قرار است جنگ کنیم. چه می دانستم به قول آن دوستم قرار است اتفاقی بیفتد که کل عمرم به زمان قبل آن شب و زمان بعد آن شب تقسیم شود. چه می دانستم چه می دانستم دارد اتفاقاتی می افتد. چه می دانستم حریف، شرف ندارد. چه می دانستم این مردم فریبی آمیخته با دین روزی چماقی خواهد شد که در شهرستان بر سر من بیچاره می زنند. چه می دانستم تجاوز خواهند کرد. چه می دانستم قرون وسطی است. چه می دانستم قرار است آنقدر اعصابم خرد شود که به در و دیوار فحش دهم. چه می دانستم به تجاوزهایشان کلاه شرعی خواهند پوشانید. چه می دانستم ساعت هایی بر من خواهد گذشت که هیچ فرقی با یک دیوانه زنجیری نخواهم داشت. نمی دانستم قرار است آنقدر گریه کنم که....... نمی دانستم قرار است آرزوی مرگ بکنم. نمی دانستم این همه خوابگاه خلوت خواهد شد. نمی دانستم قرار است آن بی شرف خون همه کسانی که شهید شده اند را نادیده بگیرد و با وقاحت تمام در دانشگاه مقدسمان بیاید و مزخرفات همیشگی اش را بگوید. نمی دانستم قرار است خیلی ها را از خوابگاه اخراج کنند. نمی دانستم چقدر یک انسان می تواند بی شرف باشد. نمی دانستم قرار است روزی این همه آشفته حال این ها را بنویسم. نمی دانستم........

کاش قبل از اینکه به دنیا بیایم می دانستم دنیا چگونه است که اگر می دانستم دیگر به دنیا نمی آمدم. گاهی تحمل این همه گند و کثافت و این عطرهای خوش که توده ای لجن به خود می زنند تا بوی تعفن ندهند و این همه لباس خوش رنگ که باز هم همان توده لجن می پوشند؛ تا وقت سخنرانی کردن مردم آنها را نورانی ببینند، تا به مردم بگوید که از این همه اتفاق من فقط قلبم به در آمد مردمی که نمی دانند آنجا قلبی نیست. مردمی که هرکدام پی دخول اند؛ چه در دنیا و چه در بهشت و البته همه شرعی، آن هم شرع مصباحی(مثل تجاوز)؛ درون آن سینه قلبی خیالی خیال می کنند و چه خوب تحمیر می شوند. برای اولین بار دارد دلم به حال خودم می سوزد. آخر این بار در میان جمعی هشتم که همیشه دلم برایشان می سوخت.

بی خیال دنیا همیشه این گونه بوده است.........

+ نوشته شده توسط B.D.86 در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 13:36 |


Powered By
BLOGFA.COM